ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
27
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
سنه دويست يازده در آن سال عبد اللّه بن السرى ( كه در مصر تمرد كرده بود ) ببغداد برده شد او را در شهر منصور ( نخستين شهر بغداد ) سكنى و منزل دادند و عبد اللّه بن طاهر والى مصر و شام و جزيره بود . بعضى از برادران و خويشان مأمون به او گفتند كه عبد اللّه بن طاهر هوادار على بن ابى طالب مىباشد . پدرش ( طاهر ) هم از هواداران على بود . باز هم برادر مأمون با او مذاكره و عبد اللّه را متهم كرد . مأمون قبول نكرد و شخصى را به صورت پرهيزكاران و پارسايان در آورد و به او دستور داد كه با همين صورت بمصر برود و در آنجا بعضى از بزرگان مصر را براى ( خلافت ) قاسم بن ابراهيم بن طباطبا ( جد اعلاى شهبانو ملكه ديبا ) دعوت كند . بعد از آن نزد عبد اللّه برود و فضايل و مناقب قاسم را شرح بدهد و او را براى خلافت قاسم دعوت و تبليغ نمايد . به او گفت : بر باطن و نيت و عقيده او آگاه شو و نزد من بازگرد آن مرد بدستور مأمون عمل كرد و بمصر رفت و بعضى از اعيان آن سامان را دعوت كرد و آنها اجابت نمودند پس از آن بدر كاخ عبد اللّه رفت و چون عبد اللّه خواست سوار شود دم در يك رقعه به او داد و درخواست ملاقات نمود چون عبد اللّه بكاخ بازگشت او را احضار كرد و گفت : من بر مرام تو آگاه شدم اكنون بگوهر چه دارى و بيار هر چه نزد تست و بدان كه در امان خواهى بود . گفت : آرى چنين كنم . او را براى ( خلافت )